عشق










































این داستان واقعی است که دختری عاشق پسر افغانی میشه که این دو نفر هم دیگر رو دوست داشتن اما چون که پسر افغانی بود دختر رو به پسر افغانی ندادن به همین دلیل دختر و پسر با هم فرار می کنند به بندر عباس می روند عمو دختر به پسر افغانی زنگ می زند پسر افغانی رو فریب می دهد که بهش میگه ما با ازدواج شما موافق هستیم بیاید تا شما رو به عقد هم دیگه در بیاریم پسر افغانی حرف اون رو باور می کند و جای خودشان رو به اونا میگه عمو دختره با چند نفره دیگه میره همان جا پسر افغانی رو تا میتوند اون رو به زیر مشت لغت میزند بعد اون رو به دولت تحویل می دهد و دختره رو می برند ولایت خودشان چند مدت آن رو داخل اتاق حبس می کنند بعد از چند روز وقت نماز صبح وقتی دختر میره وضو میگره که نماز صبح رو بخواند عمو دختر میره با یک طناب دور گردان آن می بنند و او رو خفه می کند بعد صبح میان پدر مادر دختر می بیند دخترشان خود کوشی کرد چون طوری صحنه سازی کرد بود که هیچ کس فکر هم نمی کرد که کس او رو کشته باشه دولت میاد تحقیق می کند بعد از مدتی عمو دختر اعتراف می کند که من این کار رو کردم دولت آن رو دستگیر می کنند ولی پدر مادر دختر رضایت میدن و او آزاد میشه این قصه عشق دختر بلوچ که باعث از دست دادن جانش شد
دختری بود که زیاد اهل شوخی و همیشه شاد و خندان بود این دختر که در طول مسیر رفتن به مدرسه پسری عاشق اون و ازش خوشش میاد و سعی می کند هر طور شد خودشو به او نزدیک کند و نظرش رو درباره ازدواج با هم ازش بپرس روز به روز میاد که حرفش رو به او بزنه اما نمی تواند خجالت میکشد تا این که یک بهانه به دستش میاد میره با دختر صحبت می کند حرفش رو به اون میگه بعد از از مدتی دختر جواب اون رو می دهد یعنی اینکه با هم ازدواج کنند بله رو به اون می دهد این ها هر روز با هم صحبت می کردن می گفتنو می خندیدن گذشت روزها روزها تا این که خبر به برادر دختره می رسد برادر دختره دیگه اجازه نمی دهد که دختره به مدرسه بره چون که دوستاش بهش گفتن که خواهرت دوست پسر داره اما دختره حرف اون رو گوش نمی کند و میره برادر دختره بخاطر حرفهای دروغ دوستانش که به او گفتن خواهرت دوست پسر داره حالشه گرفته میشه نمی تواند توی چشم دوستانش نگاه کنه غافل از این که حرف آنها بیخود است شب وقتی که وقت خواب میشه پسره شربت درست میکند و زهره داخل لیوان دختره میریزه و به او می دهد و او شربت رو میخورد و جان خود رو از دست میدهد پسره بعد از زهر دادن به خواهرش به مادر خود میگه که من به او زهر دادم پدر مادرش هم این بهانه رو درست می کنند که مار او رو نیش زده و فوت کرده بعد از مدتی نامه که پسره به دختره نوشته بود داخل وسایل دختره بود برادرش اون رو می بیند که نامه این طور نوشته بود
سلام :امیدوارم که حالت خوب باشد من هر طور شده مادر و پدرم رو می فرستم که تو رو از پدر و مادرت برام خواستگاری کنند
الی آخر با دیدن این نامه پسره خونش به جوش می آید چون که دوستانش به خواهرش تهمت(بهتام)زدن می رود و سه تا دوست هایش که به خواهرش تهمت زدن همان کاری رو که با خواهر خود کرد با خود و سه دوست خود در خارج از ولایتشان کرد