


یه روز با دوستام رفته بودیم یکی از این شهرهای جنوب،هوا خیلی گرم بود خسته و تشنه کنار خونه ها میرفتیم پیاده هم بودیم،دیدیم یه خونه انگار عزاداریه خیلی شلوغه غذا هم میدادن، به بچه ها گفتم بریم داخل یه آبی یه غذایی بخوریم بعدشم یواشکی میایم بیرون، بچه ها هم قبول کردن،رفتیم داخل و شروع کردیم به گریه کردن،خانواده عذا دار خودشونم ما رو که دیدن چنان عذا داری میکنیم برامون آب و شربت آوردن و خوردیم بردنمون زیر کولر و نذاشتن آب تو دلمون تکون بخوره،ما هم خر کیف شده بودیم از اینکه نقشمون گرفته بود خوشحال بودیم،غذا آوردن خوردیمو کلی حال کردیم،عصر شده بود خانواده عذا دار منتظر بودن


ما خودمون رو معرفی کنیم ما هم



گفتیم:

ما با مرحوم خیلی صمیمی بودیم شب تا صبح کنار هم بودیم دوستای فابریک بودیم،هنوز حرفمون تموم نشده بود اومدن ریختن تا تونستن زدنمون،اصلا نفهمیدیم چی شد،با تیپا بیرونمون کردن.



وقتی نوشته های دم درشون رو خوندیم فهمیدیم مرحوم یه دختر 20 ساله بود.

نظرات شما عزیزان:
ی رمشکی توی دیار غربت 
ساعت22:06---26 شهريور 1392
مطمئنی اون ادما توودوستات بودین ؟من این قصه رویه جوردیگه شنیدما