داســتـــــــانــہ عـــــــاشقـانــہ
:
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: : داستان جالب و زیبای پیرمرد عاشق :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: : پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!... پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است..! ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ مردی که جهنم را خرید (داستان کوتاه) :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: : در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم میفروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آنخودمیکردند.فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج میبرد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: منتمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشترا بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمیدهم. :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: : ♥ ما دوتا با هم بودیم ♥ توخنده ها تو شادی ها ♥ توی غم و تو غصه ها ♥ کنار هم شاد بودیم ♥ هیچکی نبود همتای ما ♥ من با تو زنده بودم ♥ برای تو می جنگیدم ♥ اگه یه روزی نبودی ♥ بدون تو میرنجیدم ♥ لحظه شماریهام برای دیدنت ♥ برای لحظه ی خندیدنت ♥ برای دیدن چشات ♥ برای رنگ اون موهات ♥ آخه تو ماله من بودی ♥ چی شد یه هو خسته شدی ♥ دور شدی ♥ مثل یه پنجره بسته شدی ♥ رفتی و من تنها شدم ♥ بدون تو مرده شدم ♥ آب شدم ♥ خاک شدم ♥ اشکی غلتید به روی گونه ام ♥ از زندگی ام خسته ام ♥ برای پرواز آماده ام ♥ چشام خیس دفترم خیس ♥ دگر وقتی برای ماندن نیست ♥ حال نه جای دلتنگیست ♥ بی صدا باید خفت ♥ باید مرد :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: : تنها در جزیره :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: : کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند. این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ... روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است. به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد! مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... . صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود! وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟ ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم! :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: : زني مشغول درست کردن تخم مرغ براي صبحانه بود. :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: : ناگهان شوهرش سراسيمه واردآشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، يه کم بيشتر کره توش بريز.. واي خداي من، خيلي درست کردي... حالا برش گردون ... زود باش. بايد بيشتر کره بريزي ... واي خداي من از کجا بايد کره بيشتر بياريم؟؟ دارن ميسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هيچ وقت موقع غذا پختن به حرفهاي من گوش نميکني ... هيچ وقت!! برشون گردون! زود باش! ديوونه شدي؟؟؟؟ عقلتو از دست دادي؟؟؟يادت رفته بهشون نمک بزني. نمک بزن... نمک..... زن به او زل زده و ناگهان گفت: خداي بزرگ چه اتفاقي برات افتاده؟! فکر ميکني من بلد نيستم يه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامي گفت: فقط ميخواستم بدوني وقتي دارم رانندگي ميکنم، چه بلائي سر من مياري..
:
................
.......
:ا
:~~
:
= نــــــظــــــر
نظرات شما عزیزان:
